خدا، دروغ گوی بزرگ (عنوان کتاب)

خ

مقدمه

به نام خدایی که آفریننده ی همه ی دروغ ها، راستی ها، فرهنگ ها، جنگ ها، قتل ها، قاتل ها، غارت ها و مرگ هاست.

حال که آغاز به نوشتن این کتاب، کتابی که شاید هرگز به چاپ رسمی نرسد و تنها توسط خواننده ها دست به دست خواهد شد کرده ام، سیل عظیم واقعیت ها، دروغ ها و راستی ها بر افکار بی آلایش من سرازیر شده اند.

من هیچ وقت پیش از این دست به نوشتن کتابی نزده بودم و شاید بعد از این هم نزنم، اما این کتاب از بعضی جهات نمایانگر تمام افکار، ایمان، اعتقاد و همه ی باور های من است.من سال ها پیش، زمانی که نوجوانی بیش نبوده ام افرادی خدایی برایم ساختند که هرگز از یادم نمیرود.خدایی که مشق کرده بود هر هفته دوشنبه ها راس ساعت ۱۸ باید در پایگاه بسیج محل حاظر میشدم.البته اجباری نبود برای این حاظر شدن ولی جوری ذهن من را با این افکار آلوده کرده بودند که اگر دقیقه ای دیر میرسیدم، از خودم متنفر میشدم که چرا زود تر از خانه حرکت نکرده ام.

داستان این کتاب در ابتدا شاید داستانی فوق تخیلی باشد ولی اگر منطق ها و باور هایمان را تغییر دهیم به واقعیت های پنهانی در این دنیا میرسیم که نه تنها پنهانند بلکه بسیار واضح هستند.

سجاد آذربایجانی

۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۹۷

فصل اول

دنیای من

اسم من خسروست.الان تقریبا ۴۴ سالمه. یعنی ۴ ماه دیگه میشم ۴۵.هرزگاهی که به آیینه خاک گرفته ی آویزون دیوار حموم نگاه میکنم، میفهمم که دارم کم کم پیر میشم. هه روزگاره سختیو دارم میگذرونم.یه پروفسور هوافضا که سال هاست از مملکت خودش دوره. مملکتی که که ای کاش هیچوقت تن مادر پدرم توی اون روی هم سوار نمیشدن و نطفه ی منو نمی ساختن.دقیق یادم نمیاد که چند سالم بود.فکر کنم ۱۲ سالم بود که به همراه پدر و مادرم ایران رو به مقصد آمریکا ترک کردیم. پدر من یه دکتر بود.سال ها روی پروژه ای کار می کرد که هیچ وقت هم به سمر نرسید. سال هایی که کودکی من توش حروم شد. جوونی مادرم به فنا رفت.نوجوونی خواهرم به قهقرا رفت.هممون پیر شدیم. پروژه ای که قرار بود با به سمر رسیدنش هممون دنیای بهتری داشته باشیم. اون داشت روی یه داروی جدیدی کار میکرد که قرار بود سندروم دست بیگانه رو درمان کنه. این سندرم جوریه که افراد بدونه اینکه کنترلی روی دستشون داشته باشن دستشون شروع به حرکت میکنه. سرو اسم دختری بود که به این بیماری مبتلا بود و از قضا خواهر من بود. یه دختر با مزه و خوشکل. ۶ ماه بعد از اینکه ما از این مهاجرت کردیم تا پدرم بتونه با دسترسی به منابع و امکانات بیشتر دارویی یا روشی برای درمان این بیماری پیدا کنه یه روز افتابی که من طبق همیشه ی این ۶ ماه با دوستای خارجیم میرفتیم بقل برکه بازی کنیم پدرمم که طبق همیشه داشت روی تحقیقاتش کار میکرد سرو بدونه اینکه بدونه داره چیکار میکنه چرخ گوشت رو روشن کرد و دستش میره توی چرخ گوشت. یه دستگاه مزخرف ساخته ی منطق بشر برای اینکه بتونه گوشت حیوونای بدبختو چرخ کنه. و خب مادرمم که همیشه همه ی حواسش به سرو بود اون روز رفته بود داروی تقویت کننده واسه من بگیره تا بتونم بیشتر از دو لقمه غذا بخورم.آخه من نمیتونستم خیلی غذا بخورم. و سرو به دلیل خونریزی بیش از حد کف آشپزخونه اونقد جون داد تا بمیره. وقتی رسیدم خونه مامانو از تو پذیرایی دیدم که مثه دیوونه ها زل زده به کف آشپزخونه. هیچوقت مامانو اون جوری ندیده بودم.یه خرده که جولوتر رفتم چشمای درشت و آبی رنگ سرو دیدم که غرق تو خونه و منم مثه دیوونه ها زل زدم به کف آشپزخونه.

بعد گذشته ۲۰ روز از مرگ سرو بابام مادرمو مقصر این اتفاق میدونست و مامانمم که دیوونه وار عاشق بابام بود حرفش رو باور کرده بود و کم کم دیوونه شد و بابام مجبور شد به دیوونه خونه تحویلش بده.چه عشقی.

من و موندم یه پدر فرتوت. داستان از این قرار بود که پدر من یه مرد خیلی منطقی بود.البته منطقی که خب از اون ابتدا بهش یاد داده بودن. پدر و مادربزرگم. اونا وقتی من بچه بودم هردوشون مردن.نه توی تصادف نه توی زلزله.یه روز که همه از خواب نازشون بیدار شدن و به زمینو زمان فحش دادن که چرا صبح شده اونا بیدار نشدن و به دلیل گاز گرفتگی مردن. عمو هام میگن که خودکشی کردن. ولی خب چرا پیر مرد پیر زن بعد از اون همه سال باید خودکشی کنن. هیچکس واقعیت رو نمیدونه.

من کم کم داشتم بزرگ میشدم و مادر و پدرم پیر. و خب تو سال هایی که داشتم بزرگ میشدم بیشتر پیر میشدم تا جوون.

هرزگاهی که دلم بد جور هوس دیدنه مادرمو میکرد بدونه اینکه به پدرم بگم میرفتم به دیدنش.شاید به ظاهر دیوونه شده بود ولی هنوزم منو میشناخت.هنوزم میدونست که اگه با انگشتش پهلومو فشار بده قلقلکم میاد و نا خداگاه میزنم زیره خنده.

وقتی تو چشم هاش نگاه میکردم، چشماهایی که دارو های لعنتی باعث میشد خسته به نظر بیان ناخداگاه چشمام غرق در اشک میشد.من عاشق مادرم بودم.

منه لعنتی هیچوقت تو اون سال ها به مادرم نگفتم مامان دوست دارم. همیشه یه حسی که نمیدونم چی بود، انگار یه کنده درخت پیر رو میکرد لای چرخ دنده های زبونم و نمیزاشت زبون بچرخه و بگم مامان عاشقتم.به خودم قول دادم تو اولین فرصتی که بدست بیارم، اونو از اونجا بیرون بیارم.

فاصله ی دیوونه خونه تا خونه یه فاصله ی ۲۰ دقیقه ای بود که تقریبا هر روز طی میکردم.خب اون اوایل میرفتم تا مادرمو ببینم و همین هم واسم خوشحال کننده بود ولی خب اون موقع تازه چشم و گوشم باز شده بود و از یه دختری که حتی اسمشم نمیدونستم خوشم امده بود. یه دختر سفید پوست که از نظر من فوق العاده خوشگلو با مزه بود.شاید اگه سرو الان زنده بود مثه اون بود.بعد یه مدت تقریبا درازی با کلی زرنگی و شیطونی فهمیدم اسمش کایلیه.البته بابت فهمیدن یه کمی اطلاعات دربارش مجبور شدم ۲۵ دلار بدم به یه پسر چاقی که همکار کایلی بود.کایلی تو یه رستوران کار میکرد.رستوران که نه تو یه فست فود هوم(به قوله خارجیا).گفتم زرنگی، صد البته که شوخی کردم.آخه پخمه تر از من تو اینجور کار ها خودمم.هربار که میرفتم تو اون مغازه یه چیزی سفارش بدم به خودم میگفتم اینبار دیگه سره صحبتو باز میکنم و مثله یه مرد میگم ببخشید خانوم میتونم افتخاره اینو داشته باشم که اسمه شما رو بدونم ؟؟

خاک تو سرم.

حتی تو فکرامم نمیتونم درستو حسابی سره صحبتو باز کنم.

بگذریم.

پایان بخش اول – فصل اول

درباره نویسنده

sajjad

سجاد آذربایجانی هستم.یک برنامه نویس و طراح وب.اینجا وبلاگ شخصیمه که توش سعی میکنم چیزای باحال بزارم. نمونش همین کتاب خدا، دروغ گوی بزرگ.
خلاصه که همه کاری میکنیم.زمستونا برف پارو میکنیم، تابستونا آب حوض خالی میکنیم، پاییز و بهارم پیرزن خفه میکنیم :)
خوشحال میشم،نظر بدید.

دیدگاه ها

توسط sajjad

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

X