خدا، دروغ گوی بزرگ – بخش ۲ (عنوان کتاب)

خ

لیست تمام بخش ها :

چیزی که تو کایلی منو خیلی به خودش جذب کرده بود، شجاعتش بود.خب اونم از من خوشش میومد 🙂 . من اون موقع ها قیافه ی تقریبا خوبی داشتم که همهی رفقام میگفتن تو با این قیافت عجیبه که دوست دختر نداری.

گاهی وقتا که با خودم فکر میکنم میبینم که شاید حق با رفقام بودف شاید واقعا از بی عرضگی خودم بوده.از اینا هم بگذریم.

یه روز که طبق همیشه بعد از برگشت از پیش مامان رفتم تو مغازه تا یه ساندویچ بخوردم، وقتی که سفارشمو به کایلی دادم و منتظر بودم تا از پشت پیشخون زرد رنگه رنگ پریدش بهم فیش تحویل غذا رو بده، خیلی ریز بهم خندید.نه از اون خنده هایی که وقتی آدم میبینه فکر کنه که دارن مسخرش میکنن.از اون خنده های تو دل برو. و موقع تحویل دادن قبض بهم گفت که عجیب نیست که تو همیشه تو این ساعت میای اینجا و یه سوسیس هات داگ با یه سودا سفارش میدی ؟ منو میگی ؟ من کلا بیشتر از چند کلمه با کایلی تا حالا حرف نزده بودم.اولش یه خرده هول کردم ولی بعد شروع کردم به صحبت کردن.

  • چطور مگه ؟
  • خب تو همیشه روزای زوج میای اینجا و راس ساعت ۳ یه سوسیس هات داگ با یه سودا سفارش میدی

یه نگاه به ساعت انداختم دیدم راست میگه ساعت ۳ بعدازظهره.

  • خب این میتونه از خوشبختی من باشه که روزای زوج هر هفته راس ساعت ۳ میتونم تورو ببینم.
  • ههه دیدن من چه خوشبختی میتونه واسه تو داشته باشه؟
  • اگه بدونی چه آرامشی تو چهرت هست.
  • چه آرامشی ؟

همین که خواستم کلمه ی بعدی رو که نمیدونم چی میخواستم بگم رو بگم اون پسره ی وزه صدا زد که سفارشت آمادس.رفتم از گرفتم و برگشتم .همیشه میشستم تو مغازهف جوری که بتونم کایلی رو موقعه ای که پشت پیشخوان وایساده ببینم ولی اون روز که با اون چند کلمه به خودم اعتماد به نفس داده بودم رفتم جلوی پیشخوان و رو به کایلی کردمو گفتم :

  • خوشحال میشم بعد از ساعت کاریت یه بستنی مهمونت کنم.
  • خیلی دوست دارم ولی نمیتونم.
  • آخه چرا ؟
  • باید زود برم پیش مادرم.
  • قول میدم بهت بیشتر از ۲۰ دقیقه طول نکشه.
  • آخه …
  • ساعت ۶ منتظرتم.مواظب خودت باش.

شاد و شاد و شاد . به قول معروف خر کیف بودم.توی راه برگشت به یه سگی برخوردم که به ظاهر خیلی گشنه میومد.منم ساندویچمو دادم بهش.

تا رسیدم خونه ساعت شده بود سه و بیستو هشت دقیقه. همیشه فکر میکردم اگه قرار باشه برم سره قرار با یه دختر حتما یه چند ساعتی طول میکشه تا خودمو آماده کنم و خب همینطورم شد.

ساعت سه و چهل دقیقه.

من آماده ی آماده بودم.البته آمادگیم فقط دو دقیقه طول کشید.ده دقیقه ی باقیش رو داشتم عرض ادب میکردم به پایین تنه ی گرامی.اصلا آرومو قرار نداشتم.اون روز ها تازه با مقوله ای به اسم سیگار آشنا شده بودم.

ولی از اونجایی که فروش سیگار به افراد زیر هجده سال ممنوعه من نمیتونستم خیلی راحت سیگار بخرم.واسه همین قاچاقی سیگار میکشدم.خب من اون موقع هفده سالم بود.رفتم پشت پارک محلمون تا بتونم یه نخ سیگار بکشم.نشستم رو یه تخته سنگ و سیگارمو روشن کردم.همیشه اولین کام اولین سیگار هر روزم مزه ی تلخ جهنمیو میداد که کشیشا و آخونده واسم تداعی کرده بودن.لذتی بی نظیر واسم بود وقتی که دود داغ سیگار تو اون هوای پاییزی، گوشت خام ریمو میسوزوند.

ساعت پنجو نیم راه افتادم.سر راهم یه شاخه گل از یه پیر مردم گل فروش سر چهار راه خریدم که وقتی فهمید واسه دختری میخوام که قراره تو اولین قرارم باهاش آشنا بشم بهم گفت که پول نمیخواد.چقد خوب بود.اون لحظه فهمیدم که واسه ی اون پیر مرد شاید عشق با ارزش تر از کاغذای بی ارزشیه که با یه سری طرح ارزشمند ترینه چیز ها شدن.

نمیدونم چرا پنج دقیقه دیر رسیده بودم.

کایلی رو دیدم که جلوی مغازه گویا منتظره منه . یه دختر شانزده ساله ی لاغر اندام و تقریبا قد بلند.تو لباسی که رنگ قرمز و سیاهش آدمو جذب خودش میکرد.شایدم فقط منو جذب میکرد.شال گردنه دست بافتش زیبایی چهرشو چند برابر کرده بود.موهای مشکیش واسم به یاد آورنده ی سیاهی مطلقی بود که همیشه قدرتمند ترین چیزه ترسناک تو زندگیم بود ولی اینبار ترسناک ترین چیز زندگیم شده بود لذت بخش ترین هیجان زندگیم.

رسیدم بهش و گلو بهش دادم.انگار خیلی خوشحال شده بود.راه افتادیم تا رسیدیم به یه مغازه بستنی فروشی.هوا تقریبا سرد بودم و منه حمق به کایلی پیشنهاد بستنی داده بودم.شروع کردم به حرف زدن با هم.

  • راستی من هنوز اسمتو نمیدونم
  • اسم من خسروست.
  • خسرو؟
  • آره.یه اسم ایرانیه.درواقع من ایرانیم(نمیدونم چرا اون لحظه خواستم یه اسم و یه کشور دیگرو بگم ولی نشد)
  • ایرانی ؟ راسته که ایرانی ها غمگین ترین آدمای روی زمینن ؟
  • مزخرفه محظه.من الان رو به روی تو ام و خوشحال ترین ایرانی و آدم روی زمینم.
  • واقعا ؟
  • البته
  • پس چرا من هیچ شادی حس نمیکنم ؟

یه لحظه همه چی روی سرم خراب شد.یعنی من نمیتونم کایلی رو شاد کنم؟ یعنی من واسه اون کمم ؟ یعنی هیچ ارزشی واسش ندارم ؟ یعنی و هزار تا کوفت که به خودم میگفتم.

  • چرا احساس میکنی که احساس شادی نمیکنی ؟
  • برای اینکه من باید بیست دقیقه پیش میرفتم خونه تا مادرم تنها نمونه.برای اینکه من بیست دقیقه پیش باید به خستگی های امروز پایان میدادم.برای اینکه نمیدونم الان چرا دارم با تو بستنی میخورم.تویی که هیچ شناختی ازت ندارم.برای اینکه الان احساس میکنم مثله فاحشه هایی شدم که بخاطر پول حاظرن با طرفشون برن بستنی هم بخورن.
  • تو منو نمیشناسی درست.منم تورو نمیشناسم خیلی زیاد.پس بهتره به جای اینکه این نشناختن ها باعث بشه هیچ شادی احساس نکنیم، شروع کنیم به شناختن همدیگه.کافیه ازم بخوای.
  • من ترجیح میدم تا آخر عمر خستگی های هر روزمو با دیدن مادرم و خوردن یه فنجون قهوه از بین ببرم تا اینکه با تو مشغول خوردن بستنی باشم.شاید منوتو تو یه روز و مکان نامناسب بهم برخوردیم.

اون لحظه کایلی بلند شد و با یه خداحافظی اونجارو ترک کرد و من به خودم گفتم این همونیه که من میخوام.چه حسی بدی.میخوامش.انگار یه پاکته سیگاره.و من چقدر بد هستم که از حس بد خودم خوشم میاد.

رفتن کایلی شده بود مثله صحنه آخر فیلم تایتانیک که هرگز اون فیلمو ندیدمش و ازش متنفرم ولی تو جامعه انقد راجبش صحبت شده اگه بشینم فیلمو ببینم حس میکنم تو تک تک صحنه های فیلم من داشتم به کارگردان میگفتم پلاتو هارو چجوری بگیر.

درباره نویسنده

sajjad

سجاد آذربایجانی هستم.یک برنامه نویس و طراح وب.اینجا وبلاگ شخصیمه که توش سعی میکنم چیزای باحال بزارم. نمونش همین کتاب خدا، دروغ گوی بزرگ.
خلاصه که همه کاری میکنیم.زمستونا برف پارو میکنیم، تابستونا آب حوض خالی میکنیم، پاییز و بهارم پیرزن خفه میکنیم :)
خوشحال میشم،نظر بدید.

دیدگاه ها

توسط sajjad

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

X