خدا، دروغ گوی بزرگ – بخش ۳ (عنوان کتاب)

خ

به هر حال اون روز داشت تموم میشد واسم، چون کاری رو که باید انجام دادم.یه لحظه به یاد سرو افتادم.که مرگ اون باعث شد تا عشق مامان بابا تبدیل بشه به یه رابطه ای که فقط میخوان با یاد هم زنده باشن و این ها باعث شد تا مامان از بین ما بره و مریضی مامان باعث شد تا من با کایلی آشنا بشم.به قول رضا هیچ چیز اتفاقی نیست.

رضا ؟؟ درباره رضا چیزی نگفتم براتون ولی جلوتر که بریم و بیشتر با زندگی من آشنا بشین با رضا هم آشنا میشین.

رفتم سمت صندق تا حساب رو پرداخت کنم.ولی دختری که پشت پیشخوان بود گفت که حساب شده.

یعنی کایلی … ؟؟

من حواسم به رفتن کایلی نبود ولی تمام فکرم پیشه اون بود.پیش خانوادم.خانواده ای که گرفتار سیستم تباهی بود و از هم پاشید و باعث شد من با اون آشنا بشم.

سیستم تباهی چیه ؟ داستان از این قراره که من هم به مسجد های مسلمونا رفتم هم به کلیسا های مسیحی ها و هم به کتابخونه ها. همه ی آخوند ها و کشیش ها و فیلسوفا و دانشمندا میخوان همدیگرو معضه کنن.مذهبیون دستشون تیربون خدا و پیامبره و دانشمندا دستشون علم و فلسفه و این مزخرفاته. درباره سیستم تباهی هم بیشتر میگم براتون.

با یه حالتی مابین خوشحالی و ناراحتی رفتم سمت خونه.

و سیگار …

من واقعا از این کوفتی بدم میاد و میخوام که ترکش کنم.شاید به خاطر مادرم، شاید به خاطر کایلی.ولی هیچوقت به خاطر خودم نبوده.

طبق معموله هر روز رفتم رو تو اتاقم و سعی کردم آروم بخوام ولی خوابم نمیبرد.راستش کلی اتفاقای مبهم و مختلف توی زهنم بود که هرجوری بهش فکر میکردم فقط باعث میشد بیشتر به زوال کشیده بشم(اینم حرفه رضاعه.همه ی ماها داریم به زوال کشیده میشیم). و خب همیشه هم به خودکشی میرسم.میدونی خودکشی شاید از دید یه عده کاره ضعیفا به نظر بیاد ولی از دید یه عده ی دیگه کاره خیلی بزرگیه.اینکه من خودم از این سیستم تباهی حذف کنم و رو خواسته ی اونا پا بزارم و برنامه هایی که برای من داشتنو خراب کنم یه حسه خوبیه و این همون معضه کردن دیگرانه.ماها با هر حرفی که میزنم داریم خودمون و دیگرانو توجیه میکنیم.ولی واسه ی من خودکشی آخرین راه نیست.آخرین راه اینه که خودمو بسپارم به قلب تپنده ی این سیستم تباهی یعنی مرگ.مرگ با خودکشی چه فرقی داره؟ هردوشون پایان زندگی ماعه ! ولی مرگ واسه ی من پایانی نیست.چون با مرگ من یه جسم دیگه روح پیدا میکنه و تفکر و زندگی من به اون جسم منتقل میشه و این یعنی مانا بودن.یعنی شکست ناپذیر.ولی اگه خودمو بکشم، با این که باز هم با یه جسم دیگه وارد این سیستم میشم ولی باز هم با این تفکراتم به خودکشی رو میارم و باز هم و باز هم و باز هم و این هم به نوعه خودش یعنی شکست ناپذیر.شکست ناپذیری که در مقابل بردن شکست ناپذیره.در مقابل بودن.

درباره نویسنده

sajjad

سجاد آذربایجانی هستم.یک برنامه نویس و طراح وب.اینجا وبلاگ شخصیمه که توش سعی میکنم چیزای باحال بزارم. نمونش همین کتاب خدا، دروغ گوی بزرگ.
خلاصه که همه کاری میکنیم.زمستونا برف پارو میکنیم، تابستونا آب حوض خالی میکنیم، پاییز و بهارم پیرزن خفه میکنیم :)
خوشحال میشم،نظر بدید.

افزودن دیدگاه

نوشته‌های تازه

آخرین دیدگاه‌ها

بایگانی

دسته‌ها

اطلاعات

X